تبليغاتX
سرگرمی
معلم زن اسپانیایی داشت به شاگرداش توضیح می‌داد که اسامی در زبان
اسپانیایی برخلاف انگلیسی مذکر و مونث هستند. برای مثال خانه مونث هستش و
مداد مذکر یک دانش آموز پرسید “جنسیت کامپیوتر چیه” معلم بجای جواب دادن
کلاس را به دو دسته تقسیم کرد: آقایان و خانم‌ها و از آنها خواست خودشان
تصمیم بگیرند که آیا کامپیوتر مذکر است یا مونث. از هر گروه خواسته شد ۴
دلیل
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 23 Jan 2012ساعت 19:8  توسط راحله | 

مايكل دل [كارآفرين صنعت كامپيوترهاي خانگي]

جوان ترين مدير سال 1992 ، مدير شايسته سال 1995 ، مدير سومين كمپاني برتر سال 2000 ، مردسال 2001، كار آفرين نمونه سال 2002 و... همه وهمه از القاب كسي است كه كمپاني خود را تنها با 1000 دلار سرمايه بنا كرد و اكنون گفته مي شود كه روزانه بيش از 40 ميليون دلار فروش دارد!«Michael Dell» در 23 فوريه سال 1965 در تگزاس به دنيا آمد. او كه به قصد كسب مدرك پزشكي وارد دانشگاه «AUStin» تگزاس شده بود، به سبب علاقه فراوانش به كامپيوتر ديگر در رشته پزشكي ادامه تحصيل نداد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 24 Jan 2010ساعت 12:59  توسط راحله | 
از هم اکنون جوابگوی تمامی وتا حدودی از سوالات شما درباره تئوریک شبکه های بی سیم وکد های جاوا برای وبلاگهایتان و ... هستیم.

بشتابید بشتابید!!!!!!!!!

برای درک بهتر این مطلب به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!!۱


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 16 Dec 2009ساعت 9:34  توسط راحله | 
چه خبر دوستان ؟ حال احوال؟دیگه به ما  سر نمی زنید؟سایتون سنگین شده؟نظراتون هم نمی فرستید؟آخه این صندوق ارتباطی کلبه درویشانه ما نگاهش به ۱۰۰ تا ۱۰۰۰تا نظر خشک مونده ها!

+ نوشته شده در  Wed 16 Dec 2009ساعت 9:29  توسط راحله | 
موضوع پروژه پایان دوره کاردانیم sms server,سيستم ارسال ودريافت پيام کوتاه ,هست .ولي نميدونم بايد چه کار کنم؟

به تمامي دوستان plz help me

+ نوشته شده در  Sun 15 Nov 2009ساعت 16:3  توسط راحله | 
چند وقتی بود که سرم خیلی شلوغ بود به خاطر همین  نتونستم زود تر سری بهتون بزنم از این بابت شرمنده همتون هستم منو ببخشید

نسیم جان به سایت تو هم خیلی سعی کردم سر بزنم ولی اصلاً بالا نیومد !!!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  Sun 18 Oct 2009ساعت 20:24  توسط راحله | 

رودها در قلب دریاها پنهان میشدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر میداشتند و جانوران،هر نیمه،با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدندو یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما ...خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمیتوانستند دید ,نمیتوانستند فهمید,می پرستیدندش,اما نمیشناختندش و خدا چشم براه (آشنا)بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است,در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.کسی نمیخواست,کسی نمی دید,کسی عصیان نمی کرد,کسی عشق نمی ورزید,کسی نیازمند نبود,کسی درد نداشت....و.....وخداوند خدا ,برای حرفهایش مخاطبی نیافت!هیچکس او را نمیشناخت,هیچکس با او (انس )نمیتوانست بست.......................... انسان را آفرید! و این نخستین بهار خلقت بود.

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Sep 2009ساعت 10:42  توسط راحله | 

يک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى باهمدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من۵ دلار به شما می‌دهم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 16 Sep 2009ساعت 10:32  توسط راحله | 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬

حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان

 طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

 اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و

 دو سكه به او نشان ميدادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

 تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬

ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش ششو گفت: هر وقت دو سكه به تو

 نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر

دستت نمي‌اندازند. ملانصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا

را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم.

شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده ام.

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 9:49  توسط راحله | 

روزي چند تا بچه ملانصرالدين افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي ملا را بدزدند. بعد رفتند  کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل مي گويند تا به حال هيچ کس نتوانسته از اين درخت بالا برود. ملا رفت جلو، نگاهي به درخت انداخت و گفت: اينکه کاري ندارد من خيلي راحت مي توانم از آن بالا بروم.بچه ها  گفتند: اگر راست مي گويي برو بالا ببينيم. ملا کفشهايش را در آورد و گذاشت زير بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهايت را با خودت مي بري؟ ملانصرالدين جواب داد: شايد آن بالا جايي بود که لازم شد کفش بپوشم.

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 9:26  توسط راحله |